زندگی داستان مرد یخ فروشی است . . .
از او پرسیدند فروختی ؟
گفت نخریدند ، اما تمام شد
(دکتر شریعتی)
*************************************
ديشب گرسنه بود دخترکي که مرد ... چه آسان به خاک پس داديمش ... و همسايه اش زيارتش قبول ، ديشب از سفر رسيد ... مکه رفته بود!!!!
*************************************
دستها بالا بود. هرکسی سهم خودش را طلبید .
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود
ولی نوبت من که رسید؛ سهم من یخ زده بود !
...
سهم من چیست مگر؟! یک پاسخ !
پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند !
***************************
اگر واقعا عشق را یافتی،
به آن پرواز بده و رهایش کن.
اگر خودش ماندن را انتخاب کرد،
به این معناست که عشق واقعی تو همان است
*************************************
روی آن شیشه ی تب دار تو را "ها" کردم،
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم،
شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد،
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم،
باسر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را،
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم;
مطالب زیبایی بود که تو وب چند تن از دوستانم خوندم و حیفم اومد .
برای استفاده ی شما ازشون عاریه گرفتم.امیدوارم ناراحت نشن....بخونید و نظر یادتون نره...

نظرات شما عزیزان:
sepide 
ساعت11:53---18 ارديبهشت 1390
با درود فراوان به احساسی ترین و زیباترین احساسات.
مرسی فرهنگ جان واقعا قشنگ گفته شده،نمیدونم چی باید بگم فقط مرسی.
پاسخ:قربانت ...
دختر بهار 
ساعت11:07---14 ارديبهشت 1390
سلام خوبی اومدم
پاسخ:خوش اومدی عزیز..منتظرت بودم..بازم بیا