سلام بر بهترین دوستان دنیا...
سلام بر خورشید...
امروز برای اولین بار رفتم وب یکی از دوستان جدیدو خوبم؛ تو وبش مطلبی بود راجع به خاطرات دوران کودکی و موقعیت هایی که ممکنه به مرور زمان یادمون رفته باشه؟!
وقتی خاطرات نوشته شده رو که خیلی هم استادانه و زیبا نوشته شده بود؛ خوندمو خوندمو خوندم... اومدم براش نظرمو بنویسم..هنوز "سلام" رو نوشتم، ناخودآگاه گریه ام گرفت؟!_ مرتیکه هیکل_ باور کنید اشک از چشام سرازیر شد
_ البته کلا من آدمیم که هنوزبا تماشای یه سکانس زیبا و رومانتیک یا حزن آور تو یه فیلم ،گریه ام می گیره . همواره هم به این دلیل بهم خندیدن
...ولی من اینطوریم!!چه کنم..دست خودم نیست_.
رفتم به 25سال قبل...وقتی بچه بودم... اون وقتا همه مهربون بودن...پدر ،مادر ،دوست ،بقال سر کوچه، خیاطی که لباسای دم عیدمونو می دوخت...همه
یک هفته مونده به عید ...پدر من و داداشمو می برد خیاطی برا سفارش لباس ( گاهی کت و شلوار و بعضی سالام فقط شلوار)...بعدش می رفتیم کفش فروشی...( من همیشه کتونی می خریدم)...یادش بخیر..
یادمه کفشامو هر شب میذاشتم بالا ی سرم ...بوی کفش نو !!!
خلاصه اینکه با یاد آوری خاطرات کودکی گریه کردم!! شما می دونید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه می دونید برام بنویسید...نظرتونو به گریه ی یه آدم گنده!! خاطره ای ...
خلاصه منتظر خوندن نظراتتون هستم...
تا بعد ...


نظرات شما عزیزان: